تبليغاتX
shaparake-gheseha


shaparake-gheseha

دلتنگي

سلام تو اين شباي عزيز از همتون ميخوام اگه دوست داشتيد منم دعا كنيد.اين شبا به همه

شما خوش بگذره.اميدوارم بهترين اتفاقات تو اين شبا براتون بيفته. بهترين آرزوها

تقديم به همه شما خوبان.


نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:19 توسط حديث| |

و خدايي كه در اين نزديكي است

همه خوبيهاست همه پاكي و حقيقت

همه نيكي هاست

و چنانچه خواهي كه صدايش شنوي

بگزين خلوت و بسپار تو گوش

به دم و بازدمت و بياد آر كه او

از وجودت به تو نزديكتر است.

اينچنين است كه با هر پر و خالي شدن

وسعت عشق ياد او همدم توست

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:15 توسط حديث| |

از زندگی گفتی خندیدم ،

گفتم ساده است فکر کردی نفهمیدم،

گفتی من بچه ام از عشق گفتی،

چیزی نگفتم باز گفتی

من بچه ام آدم بزرگ!

برای آن بچه ،عشق، همان شاخه گلی بود که تو چه ساده دورش انداختی

و زندگی به سادگی بازی بچه با آدم بزرگی بود که تو چه بی رحمانه برنده تمامش کردی

بچه ای که خواستی بزرگش کنی نه از عشق می دانست ، نه زندگی

بزرگ شد و فهمید می شود به همه گل داد

بی آنکه دوستشان داشت

و زندگی بازی بچه گانه نیست

باید آدم بزرگ بود تا نباخت...


نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:3 توسط حديث| |


آب را تپش زنده ی آبی خواندند ،

باد را زمزمه ی بال کبوتر دیدند ،

سبزه را امیدی ،

که به افکار فلک می روید ،

زندگی را خوابی ، که نه رویا ماند ،

نه به کابوس شدید قطره ی جوهری از جنس سپید

خواستن را ماند

خواهش حس لطیف بودن

بودنی جنس گذر

و نه از لفظ سکون

زندگی جریانی ست که به دریاچه ی باقی ریزد

و سفر را ماند سفر از هیچ به او

و در این راه دراز در گلوگاه خطر

پشت آن معبر خالی شده از تنهایی

در تپش های سکوت

در طنین دل خویش

عشق را باید چید ...

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:58 توسط حديث| |

به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:53 توسط حديث| |



این شب ها چشم های من خسته است گاهی اشک ، گاهی انتظار این سهم چشم های من

است.... با

اینکه می دانم تو دیگر مرا فراموش کرده ای...
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:1 توسط حديث| |

 
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر. از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند. پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی.
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:54 توسط حديث| |

وای كه چقدر سر انگشت خسته بر بخار شیشه این پنجره ها كشیدم و..... تو نیامدی نیامدی تا ببینی بی

توچه تنهایم نیامدی تا شاید وجدانت راحت بماند نیامدی تا نشونی تمام وجودم فریاد می زد بی معرفت ترین

معشوقه ی دنیا هستی تا یادت نیاید روزگاری كه تمام دنیایم بودی!!!

 
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:48 توسط حديث| |

سنگ را بر میدارم

شیشه اتوبوس را میشکنم

میگویم نگه دارید پیاده میشوم

فریاد میزند : اینجا ایستگاه نداریم

مرا ده ایستگاه دورتر از ارزوهایم پیاده میکند

............................................................

به تو سپرده بودمش ، با هزار و یک امید ....

وحالا برای هزار و یکمین بار دلم را می برم

تا شکستگی اش را گچ بگیرند !!!

..........................................................

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم،

آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو

مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

...............................................................

سكوت دردناكترین پاسخ من به بیرحمی های توست!

............................................................

به دنبال بهانه ای ساده برای ادامه…

به دنبال دلیلی منطقی برای درک برخوردهای بی منطق…

به دنبال آینه ای برای بازتاب حقیقت…

به دنبال خود و دیگری در پس روزهای بی درنگ هفته…

در پی انسان به دنبال کمال در مسیر سرنوشت…

به پیش می روم!!!

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:44 توسط حديث| |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !



نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:39 توسط حديث| |


Design By : Night Skin