shaparake-gheseha
دلتنگي
ما سر سفره ي تو نان و نمك ها خورديم.ميزبان دل ما! حرمت نان و نمك يادت"هست؟" "باز اين طفل خطايي كرده.....قصه چب و فلك يادت هست؟" چيني فطرتمان از سرطاقچه افتاد و شكست..... شيوه رفع ترك يادت"هست؟" نمی دونم چرا بچه که بودم فکر می کردم شمعدونی یه گل ِ ساده و معمولیه؟!! باغچه خونمون پر بود از شمعدونی با رنگای مختلف ولی من دلم می خواست ما هم مثل عمه م اینا تو باغچه مون رز داشتیم! به چشمم شمعدونی یه گل چند پر ِ ساده بود! خیلی ساده! یعنی حواسم به بوی شگفت انگیز برگاش نبود؟! به گلبرگای ظریف و خوشرنگش؟!! الان سالهاست تو باغچه مون یه دل ِ سیر شمعدونی نداریم... باغچه پر شده از لاله عباسی صورتی که اونام قشنگن اما روزا همیشه خوابن! دلم شمعدونی میخواد....مدتیه عشقم شده چیزای معمولیه ساده !!! دنیا همچنان ادامه دارد... روزی از پس ِ روزی دیگر... و د خترک ِ دیروز که برای قلب شکسته اش دنبال مرهم می گشت... امروز اشک های دختر ِ دل شکسته اش را پاک می کند... با زمزمه ای در دل که... روزگار چقدر زود می گذرد... روزی از پس ِ روزی دیگر... دنیا همچنان ادامه دارد... نمی دانم چقدر " هستم " نمی دانم چقدر " هستی " فقط می دانم که هستیم! می دانم که هر چقدر احساست کنم خواهی بود... همان گونه که احساست کنم... می دانم...... همانقدر و همان گونه که احساسم می کنی خواهم بود... می بینی؟! ما همدیگر را می سازیم! بذار تا برات بگم : وقتی که فردا صب خورشید دامنشو رو شهر پهن کنه وقتی که صدای بوق ماشینا سکوت خیابونو بهم بزنه وقتی قاصدک مسافر از راه برسه و رو سکوی پنجره فرود بیاد وقتی که فواره پارک با گلا و چمنا آب بازی کنه وقتی صدای "بابا نان داد" بچه ها از پنجره کلاس شنیده بشه وقتی که میوه فروش سر کوچه جلوی مغازه شو آب و جارو کنه وقتی که اولین خمیر نونوائی با تن داغ تنور آشنا بشه وقتی که اخبارگوی رادیو شروع کنه به خوندن دروغای رو کاغذ و قتی که تو چشماتو باز کنی و صدای همیشگی روز و بشنوی ! من من تو انتهای این روزگار لعنتی دارم دنبال یه جا پا می گردم که پامو روش محکم کنم ! تمامِ نقشههایم ، تمامِ پیشْبینیهایم را پاره کردم ! چون اَسبی عرب ، بارانِ تو را پیش از خیس شُدن بو کشیدم ! صدایت را ـ پیش از آن که لَب واکنی ـ شنیدم وَ بافههای گیسَت را گشودم پیش از آن که ببافیشان ! چشمانت شبِ بارانیست که کشتیها در آن غرق میشوند وَ تمامِ نوشتههای مرا در آینهای بیخاطره بَر باد میدهند من تمام پول هاي قلك شكسته ام را نذر كرده بودم... من و بابا..... با هم.... كه اگر بزرگ نشوم تمام سكه هاي قلكم را عروسك بخرم براي آدم بزرگ هايي كه گاه گاه دلشان هواي اسباب بازي ميكند. خدا اما.... يادش رفت كه بزرگي من به پاي او نميرسد كه من هنوز هم مثل بچه ها دلم زود زود ميگيرد خدا نذر كودكانه مرا يادش رفت....! من بچگي كردن يادم رفت طعم ترش دويدن خنديدن جيغ كشيدن نقاشي كردن هاي روي ديوار... دستان من دلتنگ اند براي قهرهاي يك دقيقه اي براي خنده هاي زير زيركي خسته ام از بزرگ بودن... من از اين جمله هاي سه جزئي مفعول داري كه با فعل (تحسين ميكنم) ختم ميشود متنفرم.... نميخواهم كسي به حال من حسرت بخورد نميخواهم مرا براي هكم مثال بزنند. من ميترسم... من از دنياي آدم بزرگها ميترسم... چشمان من شانه هاي مادرم را كم آورده است بريده ام از عاقل بودن از صبور بودن از خنده هاي حساب شده... كودكي ام را گم كرده ام. گم شدم ميان هياهوي آدم ها. دلم بچگي ميخواهد يك بچگي ناب و دست نخورده يك بچگي صورتي...... سلام
تو اين شباي عزيز از همتون ميخوام اگه دوست داشتيد منم دعا كنيد.اين شبا به همه شما خوش بگذره.اميدوارم
بهترين اتفاقات تو اين شبا براتون بيفته.
بهترين آرزوها
و خدايي
كه در اين نزديكي است همه خوبيهاست
همه پاكي و حقيقت همه نيكي هاست
و چنانچه خواهي
كه صدايش شنوي بگزين خلوت و بسپار تو گوش به دم و بازدمت
و بياد آر
كه او از وجودت به تو
نزديكتر است. اينچنين است
كه با هر پر و خالي شدن وسعت عشق
ياد او
همدم توست
![]()
![]()
![]()




![]()

| Design By : Night Skin |


